كنارهگيري ديكتاتور دوست داشتني
تاريخ آبستن تجربههاي نديده و نشنيده بسیاری است. سرانجام ديكتاتور دوستداشتني كه در فقدان سلامتي، به سختي و حتي در اغما و در قامت برادر زمام امور را رها نميكرد، از قدرت كنارهگيري نمود تا بسياري اين اقدام را مرگ خاموش كاسترو بدانند.گرچه كمتر كسي به تحمل مردم كوبا در 50 سال ديكتاتوري كاسترو خرده ميگرفت اما بايد در انتظار گذر تاريخ بود كه آيا تاريخ ديكتاتوري كاسترو كماكان در لفافه خواهد ماند يا در قامت تغيير بنيادي و از همپاشي داخلي سر برخواهد آورد؟
دوست داشتني ترين ديكتاتورها هم غير قابل تحملند.براي درستي اين ادعا بايد گوش به نجواي تاريخ سپرد .چه آنكه تاريخ درس خود در اينباره را بارها با سربلندي پس داده است اما جالب اينكه كاسترو به صورت داوطلبانه و با آخرين واژههاي كه شايد بر زبان ميراند از قدرت كنار رفت تا كنارهگيري ديكتاتور هم نوعي ديكتاتوري باشد.کاسترو باید زماني ديگر در قدرت ميماند و در انتخاباتي دموكراتيك توسط آرای عمومی کنار گذاشته می شد تا نيم قرن درجا زدن كوبا و تلخی دیکتاتوری برای مردم آن کشور قابل پذیرش و درک باشد و بفهمند همه قهرمانان لزوما قهرمان نمی مانند.بنابراین واژه ديكتاتور مصلح را به كار نبردم از آنكه ديكتاتوري، ديكتاتوري است مصلح و غير مصلح ندارد. هرچند كاسترو ديكتاتور دوستداشتني بود چرا كه او سالها با استعمار جنگيد و لحظهاي از آرمان خود دست بر نداشت و در نهایتُ همراه با بزرگاني چون چهگوارا استقلال را به كوبا هديه كرد(هرچند مردم كوبا بهاي آن را با آزادي پرداختند).انقلاب کوبا جرقه ای در ذهن مردم كشورهاي مستعمره نشین آمريكاي لاتين شد تا آنها نیز در وادی استقلال گام بردارند.کاسترو به عنوان نماد چپ و چریک مبارز به قهرمانی ملی در کوبا و حتی جهان بدل شد اما از آن روزها نیم قرن گذشت و کاسترو هرگز از نسل جدید نپرسید آیا به راه پدران خود و انتخاب آنها اعتقاد دارند یا در پی دوران جدید و هوایی تازه هستند ؟
خودمحوری اشتباهي بود که کاسترو مرتكب شد و به تاريخ مصرف شعار و نحوه حكومت داري توجه نكرد.از این رو سخت بین دوراهی قرار گرفته ام که یادش را گرامی بدارم یا نه؟!
گرچه باید زندگی کاسترو را به دو بخش تقسیم کرد ، چریک مبارز و استقلال طلب که احترامش می کنیم و کاسترو دیکتاتور که تکفیرش می نماییم. اما این را نیک می دانم چه کاسترو را دوست داشته باشیم و چه حتی در ردیف جنایتکاران قرارش دهیم، جهان معاصر به اندیشه دل بسته و قهرمان در قاب تاریخ جا گرفته است.
انفعال فعال
همين كه خاتمي، سمبل مدارا و تساهل و تسامح؛ روند بررسي صلاحيتها را فاجعهبار ميخواند و با انتقاد شديد از غير رقابتي كردن انتخابات،چنين ميگويد:"اينكه صلاحيت عدهاي از انسانهاي صالح و مسلمان رد شود مشكل است، اما مشكل و تاسف بزرگتر، روند و جرياني است كه معتقدم انقلاب، نظام، وجاهت و مصلحت جامعه را در معرض تهديد قرار ميدهد. اميدوارم جلوي اين روند گرفته شود تا بيش از اين مشكل براي ابراز راي مردم ايجاد نشود اما اگر اين روند جا بيفتد بسيار خطرناك است و من متاثرم. ما بايد از ارزشهاي اصيل انقلابمان كه مهمترين آن انتخابات و حضور مردم در عرصه بدون تنگنظري و برخورد سليقهاي است پاسداري كنيم ما هميشه خواستار انتخاباتي پرشور و مشاركت و حضور مردم در صحنه هستيم، اما نباشد كه راي مردم از پيش تعيين شده باشد."،ضرورت ارائه تحليل و استناد به آمار و ارقام براي اثبات مظلوميت و استيصال جريان اصلاحطلبي در دو راهي ترديد ماندن يا كنار كشيدن، بيمعنا ميشود.
ترديدي نيست كه ارادهاي اقتدارگرا جامعه را از شكل گيري مجلسي كارآمد و برآيند خرد جمعي ،توسط جريان اصلاحطلب محروم نموده و دست به حذف نيروهاي شاخص اصلاحطلب و حتي مستقل و ميانهرو زده است و اينگونه "شاهبيت" جلسات ائتلاف اصلاحطلبان، عوض تدوين برنامه راهبردي، تهيه و تنظيم روشهاي تبليغاتي براي اقناع افكارعمومي، به "چه بايد كرد؟" ميانديشند. كه پاسخ به آن "هزار توي سياست" را آبستن است و البته همنشين و همسايه ديوار به ديوار مصلحت! چه آنكه در ايران بي مصلحت تصميمي در حوزه سياست نتوان گرفت.
از پارهاي گروههاي اصلاحطلب كه از همان ابتدا سر بر بالين شركت در انتخابات گذاشتهاند و در هر صورتي قرار است در انتخابات شركت كنند كه بگذريم، اكثريت اصلاحطلبان را ترديدي عميق در چگونگي و چرائي برخورد با انتخابات كه تنها نامي از آن باقي مانده و بار معنايي خود را از دست داده فراگرفته و يك پا در آينده سياسي و سرنوشت جريان اصلاحطلبي و پاي ديگر در اقناعافكار عمومي و آرمانهاي جريان دموكراسيخواه دارند و اين تصميمگيري را فرايندي دشوار ساخته است.
از ميان گزينههاي محتمل يكي تحريم است كه از قضا به دليل شدت تنگنظري،از طرفداران بيشتري خصوصا در لايههاي مياني و هواداران و سمپاتهاي اصلاحطلبان برخوردار است.
مسير ناهموار دموكراسي در اينروزها سيمخاردار را نيز ميزبان است و علاوه بر حركت زيگزاگي و چپ و راست رفتن ، افتادگي را هم براي عبور از آن طلب ميكند! رفتاري كه موافقان تحريم از آن به دريوزگي سياسي ياد ميكنند و معتدلين آن را رايزني مينامند.
اعتراض تام به ذبح دموكراسي در كالبد تحريم دميده است اما سياست تحريم را از آنرو "گل به خودي ميدانم" كه تنها به مثابه آبي بر آتش افروخته از بابت حذف اصلاحطلبان است و در بلند مدت جز بياعتماد كردن مردم به صندوقهاي راي و انتخابات به عنوان گرانيگاه اصلاحطلبان ، ثمري نخواهد داشت.
تحريم از سوي ديگر اما ويروس ائتلاف است و بنا براينكه در نهايت منجر به شكاف در ميان عمده نيروهاي اصلاحطلب خواهد شد و آنجا كه قرار است هزينههاي تحريم احتمالي پرداخت شود تنها احزاب اصلاحطلب پيشرو و دانشجويان باقي ميمانند هزينههاي برخورد قهري با آنها را از طرف حاكميت پايين خواهد آورد.
تحريم اما از نگاه ديگر نيز هزينه بر است چون كعبه آمال اصلاحطلبي انتخابات است و لاجرم ناگريز از دعوت مردم به پاي صندوقها خواهيم شد. كه آنگاه لبيك به دعوت از سوي مردم اگر محال نباشد بيشك كاري بس دشوار خواهد بود.
پس چه بايد كرد؟ آيا بايد چشم و گوشها را بست و رداي قدرت را به هواي آزاد ترجيح داد و هيزم تنور انتخابات شد؟ آيا قافيه را به اردهاي كه مصمم به حذف نيروهاي اصلاحطلب است ببازيم؟ و مردم را براي تحقق آزادي و دمكراسي تنها بگذاريم؟
شك نكنيد كه بيانصافي است اگر كسي يا گروهي بگويد در انتخابات بدون قيد و شرط به عنوان فريضه شرعي شركت ميكند و دم از اصلاح طلبي بزند.
عقل حكم ميكند با زمانسنجي و تجزيه و تحليل شرايط از تهديد و تحديد انتخاب فرصت بسازيم! تعجب نكنيد خوابنما نشدهام! ميتوان ائتلافي بر ضد تماميتخواهي تشكيل داد البته با توسل به همراهي افكار عمومي تا به عنوان جنبشي مردمي خود را آماده شركت در انتخابات آتي كند. چه انگار هراس اقتدارگرايان از راي مردم است كه چنين بيمنطق دست به حذف اصلاحطلبان زدهاند .
من "انفعال فعال" را پيشنهاد ميكنم. انفعال از جنبه عدم شركت در حوزههايي كه رقابت تنها ميان ضريب اصولگرايي و تماميتخواهي است. و شركت در معدود حوزههاي كه حداقل نيرويي مستقل باقي ماندهاست. اما فعال از جنبه آگاه سازي افكار عمومي و نمادسازي براي تشكيل جنبش ضد تماميتخواهي! چراكه تنها با اتحاد و تقويت پايگاه مردمي ميتوان به آينده اصلاحات اميدوار بود و كورسوي رسيدن به دموكراسي را خاموش نديد.
ضمن دعوت از مسعود باستاني، امید و پرنیان، فريبا آباقري،مهسا امرآبادی و محبوبه آببرين براي شركت در ابراز ديدگاه واتخاذ تصميم با توسل به خرد جمعي وبلاگنويساني كه اعتقاد به مردمسالاري و آينده اين سرزمين دارند برادر ارجمند محمد رضا يزدانپناه و ديگر دوستان فضاي مجازي را به تفكر پيرامون پيشنهاد راهكار "انفعال فعال" فرا ميخوانم.

" این برف سر باز ایستادن ندارد
برفی که بر ابرو و بر موی ما نشیند "
احمد بورقانی فراهانی هم رفت با صداقت ، مهربانی و خنده های بلندی که همیشه با او بود .
این روز ها خبر مرگ امان نمی دهد، نفسی تازه کنیم. تازه داشتیم مرگ عزیزی را باور می کردیم که داغ دوستی دیگر بر دلمان نشست. مرگ بورقانی از آن جهت سخت ناگوارتر است که آینده مطبوعات و سیاست ایران در گرو همت بلند چنین بزرگوارانی است.
بورقانی از خانواده بزرگ مطبوعات بود ، بزرگ مردی که خدمات ارزشمند او به جامعه مطبوعات ایران و توسعه فرهنگ روزنامه نگاری هرگز فراموش نخواهد شد.
دکترمحمود احمدی نژاد دیروز در بوشهر :"ما تصمیم گرفتیم در مقابل امریکا و کشورهای ابرقدرت ایستادگی کنیم".
محمود احمدی نژاد امروز در محله فقیرنشین بوشهر به نام "تنکگ"، به تقاضای مردی برای احداث نانوایی "سنگک" قول مساعد داد.
پی نوشت ۱: دور بعد هم به آقای احمدی نژاد رای بدهید تا نان سنگک بخورید.
پی نوشت ۲:در تصمیم خود برای رای دادن به آقای دکتر مصمم باشید تا آمریکای جهان خوار، مقهور قدرت ایران شود.
حالا باید چه بنویسم؟
بنویسم که زمستان می گذرد و روسیاهی به زغال می ماند؟ زمستان می گذرد؟!
کاش آزاد ببینیمتان در روز های آینده. آینده؟!
چگونه فراموش کنیم که مرده ای!؟
هنوز یک سال نگذشته از روزی که همراه "فرنوش" کادوی عروسی اش را دادیم. کادوی ما-طبق معمول-کتاب بود .و مرضیه خندید،اصلا مرضیه همیشه می خندید تا وقتی مسعود باستانی زنگ زد و پس از کلی حاشیه رفتن منحصربه فردش ،خبر مرگ او را داد.برای لحظاتی گیج و منگ بودم.نمیدانم چرا؟ ولی به هر کس که می دانستم به او نزدیک است زنگ زدم و فقط پرسیدم چرا مرضیه!؟
مرگ برای مرضیه "میهمان ناخوانده" بود تا "میزبان فراخوانده"- که در نهایت سرنوشت آدمی است- و هرچه به خود بگوییم از مرگ تردیدی نیست ! اما پذیرفتن حالت نیست و نابود شدن او سخت می شود وقتی بدانیم مرضیه رفت، دیگران می مانند و عیش می کنند. و حتی دیر یا زود فراموشش می کنند.
روزهای آغاز انتشار هفته نامه عطریاس بود، که آمد تا کار تایپ را انجام دهد. چشمان نافذ و چهره ای که حتی با لبخند ،خجالت می کشید، کار ما را برای غرزدن از بابت کندی کار، سخت می کرد.
گرچه آن روزها برای ما مملو از خاطرات بود . تلخ از بابت مشکلات حوزه نشر و حرفه روزنامه نگاری و شیرین به سبب شوق نوشتن، هیجان دانستن و آگاه کردن. اما برای او کار بود و من هرگز فکر نمی کردم روزی به شغل پرتنش روزنامه نگاری، علاقه مند شود. اما علاقه مند که شد،هیچ! بلکه با سرعتی قابل تحسین، یکی از صفحه بند های برتر اراک شده بود. و این را می شد به راحتی ار شکل ظاهری هفته نامه فهمید.
قصه پر غصه زندگی، مظلومیت و مرگ دلخراش و نابهنگام مرضیه را شاید نتوان نگاشت. اما می شود درک کرد. از ضجه های شروش فرهادیان که هرگز چنین پریشان ندیده بودم اش، از هق هق های زهره صادقی که نای ناله کردن نداشت. از چهره غمگین فرنوش حبیب نژاد و محسن قلعی، از گریه های مریم شعبانی،فریادهای خانم کاویانی و دیگر همکارانش،وقتی پس از خاکسپاری مطمئن شدند مرضیه برای همیشه رفته است. تا اینگونه مرگ مرضیه برای همکاران و خانواده او که مهربانی و صداقتش را لمس کرده بودند تبدیل به فاجعه شود!
اما چه سود؟ دیگر نمی شود به خاطر صبوری در کار، به او غر زد، دیگر نمی توان در گپ و گفت های خبرنگاران از صفحه بندی متفاوت هفته نامه که محصول همان صبوری بود، با غرور داد سخن داد. و از همه مهمتر دیگر نمی توان روبرویش نشست و به معصومیتش غبطه خورد. حالا تنها می توان به سرنوش او حسرت خورد.
مرگ برای مرضیه زود بود. حتی در جامعه ای که زندگی متولی ندارد و مرگ آدم ها فاقد اهمیت است، جامعه ای که هزینه زندگی در آن گران و مرگ ارزان است. و حتی متاسفاته برخی از دست زندگی دشوار به استقبال مرگ می روند.
دیگر اینکه ،مرگ مرضیه برای ما سخت غیر قابل باور است. چرا که معتقدیم "زندگی ارزشی ندارد اما هیچ چیز ارزش زندگی را ندارد" و فریاد می زنیم مرضیه! نمی توانیم مرگ تو را فراموش کنیم، حتی اگر جواد مجابی سروده باشد " فراموش می کنم که مرده ای این برای دل رنجور بهتر است".
