چگونه فراموش کنیم که مرده ای!؟
هنوز یک سال نگذشته از روزی که همراه "فرنوش" کادوی عروسی اش را دادیم. کادوی ما-طبق معمول-کتاب بود .و مرضیه خندید،اصلا مرضیه همیشه می خندید تا وقتی مسعود باستانی زنگ زد و پس از کلی حاشیه رفتن منحصربه فردش ،خبر مرگ او را داد.برای لحظاتی گیج و منگ بودم.نمیدانم چرا؟ ولی به هر کس که می دانستم به او نزدیک است زنگ زدم و فقط پرسیدم چرا مرضیه!؟
مرگ برای مرضیه "میهمان ناخوانده" بود تا "میزبان فراخوانده"- که در نهایت سرنوشت آدمی است- و هرچه به خود بگوییم از مرگ تردیدی نیست ! اما پذیرفتن حالت نیست و نابود شدن او سخت می شود وقتی بدانیم مرضیه رفت، دیگران می مانند و عیش می کنند. و حتی دیر یا زود فراموشش می کنند.
روزهای آغاز انتشار هفته نامه عطریاس بود، که آمد تا کار تایپ را انجام دهد. چشمان نافذ و چهره ای که حتی با لبخند ،خجالت می کشید، کار ما را برای غرزدن از بابت کندی کار، سخت می کرد.
گرچه آن روزها برای ما مملو از خاطرات بود . تلخ از بابت مشکلات حوزه نشر و حرفه روزنامه نگاری و شیرین به سبب شوق نوشتن، هیجان دانستن و آگاه کردن. اما برای او کار بود و من هرگز فکر نمی کردم روزی به شغل پرتنش روزنامه نگاری، علاقه مند شود. اما علاقه مند که شد،هیچ! بلکه با سرعتی قابل تحسین، یکی از صفحه بند های برتر اراک شده بود. و این را می شد به راحتی ار شکل ظاهری هفته نامه فهمید.
قصه پر غصه زندگی، مظلومیت و مرگ دلخراش و نابهنگام مرضیه را شاید نتوان نگاشت. اما می شود درک کرد. از ضجه های شروش فرهادیان که هرگز چنین پریشان ندیده بودم اش، از هق هق های زهره صادقی که نای ناله کردن نداشت. از چهره غمگین فرنوش حبیب نژاد و محسن قلعی، از گریه های مریم شعبانی،فریادهای خانم کاویانی و دیگر همکارانش،وقتی پس از خاکسپاری مطمئن شدند مرضیه برای همیشه رفته است. تا اینگونه مرگ مرضیه برای همکاران و خانواده او که مهربانی و صداقتش را لمس کرده بودند تبدیل به فاجعه شود!
اما چه سود؟ دیگر نمی شود به خاطر صبوری در کار، به او غر زد، دیگر نمی توان در گپ و گفت های خبرنگاران از صفحه بندی متفاوت هفته نامه که محصول همان صبوری بود، با غرور داد سخن داد. و از همه مهمتر دیگر نمی توان روبرویش نشست و به معصومیتش غبطه خورد. حالا تنها می توان به سرنوش او حسرت خورد.
مرگ برای مرضیه زود بود. حتی در جامعه ای که زندگی متولی ندارد و مرگ آدم ها فاقد اهمیت است، جامعه ای که هزینه زندگی در آن گران و مرگ ارزان است. و حتی متاسفاته برخی از دست زندگی دشوار به استقبال مرگ می روند.
دیگر اینکه ،مرگ مرضیه برای ما سخت غیر قابل باور است. چرا که معتقدیم "زندگی ارزشی ندارد اما هیچ چیز ارزش زندگی را ندارد" و فریاد می زنیم مرضیه! نمی توانیم مرگ تو را فراموش کنیم، حتی اگر جواد مجابی سروده باشد " فراموش می کنم که مرده ای این برای دل رنجور بهتر است".
